سه قلوهای من
خاطرات حاملگی من

سلام نی نی های من عزیزای دل مامان با تمام اذیتهای مداومی که دارید خیلی دوستتون دارم

ماه مبارک رمضان با تمام مبارکیش فرا رسید یه احساس غریبی دارم چون نمی تونم روزه بگیرم خیلی خیلی ناراحتم الان دقیقا" 3 سال میشه نتونستم روزه هامو بگیرم وقتی زمان افطار میشه یه احساس خاصی پیدا میکنم دلم میشکنه که من روزه دار نیستم خدایا توفیق بده که بتونم سال آینده روزه داری کنم

بالاخره موفق شدیم بریم واکسن 18 ماهگیتونو بزنیم روز سه شنبه رفتیم مرکز بهداشت نزدیک خونه مامان بزرگ با مامان بزرگ و عمه رفتیم وقتی وارد شدیم خیلی شلوغ بود وقتی نوبت ما شد نمی دونم چرا انقدر مامانی استرس داشت وقتی به نوبت بهتون واکسن زدن شما گریه میکردید انگار قلب مامانی رو داشتن خنجر میزدن بعد از واکسن با مامان بزرگ و عمه الهه برگشیتم خونه نیم ساعت بعد هم عمه نسرین و اون یکی مامان بزرگ اومد ساعت 30/3 هم مامان بزرگ و عمه ها رفتن شما هم خوابیدید

ساعت 5 که از خواب بیدار شدید وای شروع کردید به گریه کردن و بی قراری تب هم کرده بودید بیچاره مامان بزرگ هم روزه بود با اون حال تا 10 قبل از افطار بود که گفت حالم داره بد میشه و رفت خونه چه روزی سختی و پر تنشی بود ساعت 30/11 شب هم بابا رفت دنبال مامان بزرگ که شب بمونه خونمون چون شما هم تب داشتید هم بی قراری واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مخصوصا" تا رادمانم با درآوردن دندون نیشتم همزمان شده بود نور الا نور بود دیگه تا صبح همش تب کردی روز بعد هم تب کردی و تا چند روز میلنگی راه می رفتی خیلی هم بد اخلاق و بهانه گیر شده بودی بالاخره با تمام این تفاسیر واکسن 18 ماهگیتونو زدیم خداروشکر

هنوز خوب غذا نمی خورید همدیگرو خیلی گاز میگیرید جالبه همگیتون زیاد گاز میگیرید ولی اسم تو رادمهرم رو بیشتر همه برای گاز گرفتنت صدا میکنن وای رادمهر گلم پس کی میخواد این بالا آوردنهای مداومت خوب بشه پسرم روزی چند بار بالا میاری با رانیتیدین و امپرازول هم خوب نشدی نمی دونم دیگه چیکار کنم خیلی ضعیف شدی غذا که نمی خوری شیر هم خوب نمی خوری وقتی که شیر هم بخوری میاری بالا از رادمان و روژانم که وزنت خیلی کمتره

خدایا تو به این ماه مبارک رمضان قسم به پسرم کمک کن که کم خونی و این بالا آوردنهای مداومش خوب بشه وقتی بالا میاره احساس خیلی بدی پیدا می کنم خیلی خیلی ناراحت میشم که این بچه با این کم سن و سالی انقدر عذاب میکشه الهی مامان بمیره ای پسر گلم تو اولش از همه قلها تپل تر و وزنت از اونا بیشتر و بیشتر از اونا شیر میخوری نمی دونم بهت یهو چی شد خدایا خدایا خدایا تو همیشه یار و یاورم بودی همیشه حضورت تو زندگیم پر رنگ بود خدایا اول از همه میخوام مشکل رادمهرم رو حل کنی دوم خدایا از صحت سلامتی خانواده ام بعد رزق روزی بعد اینکه خدای چشم بد، آدمهای حسد و شرور و از هر چی بدی من و خانواده ام رو در پناه خودت بگیری و از ما دور کنی

خدایا مثل همیشه میگم خیلییییییییییییییییی خیلیییییییییییییییی خیلیییییییییییییییییی دوستت دارم تو همیشه بزرگترین یاور و حامی من بودی خدایا خیلی از جاها تو زندگیم بهم کمک کردی از چه آدمهایی از چه خطراتی از چه مشکلاتی از من محافظت کردی خدایا همیشه همه سال همه روز همه ساعت و همه دقایق احساست کردم خدایا دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:58 | يکشنبه 30 تير 1392 توسط مریم

سلام نی نی های عزیزم دوستتون دارم از همه دنیا بیشتر و از خدای مهربون کمتر

نی نی های گلم بازم موقع واکسنتون رسید و طبق معمول شما مریض شدید قرار بود بریم واکسن 18 ماهگیتونو بزنیم ولی دوباره سرماخورده بودید و گلو درد داشتید دوباره آنتی بیوتیک خدایا دیگه حالم از هرچی دکتر و دارو هست بهم میخوره انقدر که من شما رو می برم دکتر خود دکتر هم تعجب میکنه نمی دونم چرا بدنتون انقدر ضعیفه و مقاوم نمیشه

قرار بود دوهفته پیش بریم مسافرت ولی عمه نسرین گفت میخواد عمه مجید رو پاگشا کنه که نرفتیم و هفته پیش رفتیم ولی نمی دونم چرا اونا زمانی که ما نبودیم دعوت کردن؟؟؟؟؟ در هر صورت ما روز چهارشنبه با مامان بزرگ و دایی راه افتادیم اول قرار بود بریم شمال بعد تصمیم مون عوض شد و رفتیم ویلای خاله مصی تو پلور شب رسیدیم شام خوردیم و اونشب شما تا ساعت 4 صبح نخوابیدید انقدر شلوغ و بازی کردید که نگو

فردا صبح مامان بزرگ ساعت 6 بیدار شده بود حیاط و آب پاشی کرده بود و صبحانه رو حاضر کرد مامان هم ساعت 8 بیدار شد چه منظره ای قشنگی روبرو کوه پایین سبزه و درخت و رودخونه هوای عالی و خنک یه جایی بکر و آرام تو حیاط درختای سپیدار و درخت سیب و پر از گل و سبزه و گلهای گلپر مامان یه عالمه انرژی مثبت گرفت شما هم ساعت 11 صبح بیدار شدید وقتی بیدار شدید دیدید یه حیاط با یه حوضی که ازش آب میاد و منظره ایی فوق العاده از خوشحالی داشتید پر درمیاوردید بدو بدو اولین کارتون این بود که برید تو حیاط تا شب هم تو حیاط آب بازی کردید و داخل نمیومدید استخر بادیتونم برده بودم پر از آب کردم ولی خیلی می ترسیدید که داخلش برید نمی دونم چرا؟؟؟ بجای شما چون استخرتون بزرگه مامان و بابا رفتن داخلش شما هم با اون حوض وسط حیاط که آب ازش میومد بازی می کردید

بعدازظهر هم خاله مصی و بابا بزرگ و عمو علی و خاله پری (خاله مامان) و شوهرش اومدن اونجا خیلی خوب بود و خوش گذشت روز جمعه هم تو رادمان گلم با بابا و دایی و عمو عماد رفتید کوه وقتی برگشتید دیدیم تمام صورت و دستهات قرمز شد یه عالمه کرم زدم البته روژان و رادمهرهم سوختن ولی کمتر از تو هر 2 ساعت بهتون کرم ضد آفتاب و کرم آ+د میزدم ولی با این حال دست و صورتتون قرمز شده خیلی خوش گذشت و خوب بود ساعت 30/4 بعدازظهر هم برگشتیم

تو رادمهر گلم با مامان بزرگ اومدی تو رادمان گلم با خاله مصی و خاله پری اومدی و تو روژان عزیز دلم با مامان ولی در راه برگشت الهی مامان بمیره روژان جیگر گوشه و عمر و زندگی مامان خوابیده بودی به بابایی گفتیم که یه جا روی صندلی عقب برات درسته کنه که بزارمت به صورت آفتاب نخوره هم زمان با پیاده شدن مامان بابا هم در عقب ماشینو باز کرد و پای چپت موند بین لولای در ماشین وای تو خواب چه جیغی زدی انقدر گریه کردی پات ورم کرده بود و کبود شده بود مردم تا رسیدیم تهران سریع بردمت بیمارستان از پات عکس گرفتن گفتن استخوان پات ترک خورده پاتو گچ گرفتن انقدر مامان گریه کرده بود که احساس می کرد داره کور میشه و تمام خوشی از دماغمون اومد خیلی لحظات بدی بود خلاصه اینکه اینم از سومین مسافرتمون  



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:56 | يکشنبه 16 تير 1392 توسط مریم

سلام نی نی های گلم به اندازه دنیا دوستتون دارم حتی زمانیکه کنارم هم هستید براتون دلتنگمقلب

خیلی وقته فرصت نکردم بیام براتون بنویسم مامان خیلی درگیر کارهای شماست تو این مدت اتفاقات رومزه بود فقط تنها اتفاق عروسی عمو مجید بود که خوش گذشت مامانی از ظهر شما رو گذاشت خونه مامان بزرگ و رفت دنبال کاراش ولی هر 1 ساعت از احوالتون تلفنی باخبر میشد شما نی نی های گل مامان هم ساعت 30/7 شب اومدید سالن خیلی براتون دلتنگ بودم ناراحتوقتی وارد سالن شدید از خوشحالی پر درآوردمفرشتهلبخند بدون شما زندگی برام مفهومی نداره الهی مامان فدای شرینکاریهاتون بشه جدیدا" شیرنکاریهاتون زیاد شده البته با اذیتهای مداوم ولی مامانی عاشقانه دوستتون داره

اول بریم سراغ دخملی مامان روژان عسل مامان جیگر مامان عشق مامان ماه مامان دیگه برای خودش راه میره بدو بدو میکنه میرقصه اخم میکنه حرف نمی زنه فقط میگه دده آب مامان و بابا رو نامفهوم میگه هنوز خوب غذا نمی خوره وقتی بهش بگی بریم دده اول در ورودی نشون میده بعد میره کفشهاشو میاره بعد هم بای بای میکنه خاله مامانی براش یه چادر دوخته میره اونو سرش میکنه بعد روشو میگره الهی مامان فدات بشه اگر یه چیزی ازت بخواد میاد صورتش میاد سمت لب مامان یعنی بوس بعد مامانو بغل میکنه تو اون لحظه خام خام میخورمش عاشق بابا و جدیدا" خیلی خیلی به مامان وابستگیش زیاد شده 13 تا دندون داره وقتی باهاش دعوا کنی اخم میکنه سرجاش میخکوب میشه تا صدا نکنی از جاش بلند نمیشه الهی قربونت برم دخترم خیلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللی دوستت دارم

دوم رادمان پسر مامان زندگی مامان عمر مامان شب و روز مامان حالا برای خودش راه میره بسرعت بدو بدو میکنه اگر براش آهنگ شاد بزاری کردی میرقصه حرف نمی زنه فقط میگه دده جوجوهه و اووووووووووو یعنی الو هنوز خوب غذا نمی خوره 13 تا دندون داره اگر باهاش دعوا کنی میزنه زیره گریه بعد بدو بدو میاد مامانو بغل میکنه صورتشو میاره نزدیک لب مامان یعنی بوس انقدر پشیمون میشم که باهاش دعوا کردم هزارتا بوسش میکنم اگر بهش بگی رادمان کفشات کو یعنی بریم دده بدو بدو میره تمام لباسهای کشو رو بهم میریزه کفشهای خودشو با خواهر برادرشو میاره با گریه میگه پام کن بریم دده بعد میره پشت در 2 تایی با رادمهر انقدر سر و صدا میکنن که نگو شب ها وقتی از خواب بیدار بشه هر جا مامان خوابیده باشه میاد پیش مامان سرشو میزاره روی متکای مامان میخوابه اگر رادمهر یا روژان گازش بگیرنه یا موهاش بکشن بدو بدو میاد الکی گریه میکنه دستشو یا سرشو نشون میده بعد اونو نشون میده یعنی اونا منو زدن دعواشو کن او لحظه میخوام خام خام بخورمش اگر تلفن زنگ بزنه یا بهش بگی رادمان برو الو بیار میره تلفنو میاره میگه اووووووووو یعنی الو قربتون برم پسر شیرینم خیلللللللللللللللللللللللللی دوستت دارم

حالا بریم سراغ رادمهر گلم قلبم مامان روح مامان دنیای مامان پسر معصوم مامان هر چی اتفاق بده برای این قل میوفته الهی مامان پیش مرگته بشه دیگه الان راه میره بدو بدو میکنه میرقصه دستاشو بالا میگیره بعد یوری دوره خودش میگرده حرف نمی زنه فقط میگه دده و ززه هنوز خوب شیر و غذا نمی خوره از خواهر و برادرش خیلی ضعیف تره عاشق باباشه هرجا باباش باشه اونم هست شبها پیش باباش میخوابه جالبه مدل خوابیدن باباش میخوابه نمی دونم چرا جدیدا" خیلی نق میزنه دوست نداره کسی بهش دست بزنه صداش کنه یا بغلش کنه؟ پیش خودم میگم نکنه بچمو ترسوندن یا کاریش کردن که دوست نداره بغل کسی بره نمی دونم والا وقتی دعواش کنی شدیدا" گریه میکنه یه جوری که تمام صورتش خیس میشه بشدت گرمایی اگر بهش بگی رادمان مامانو بوس کن لبشو میاره سمت لب مامان یعنی بوس الهی فدات بشم مامان از رادمان و روژان باهوشتره با اونا قیافش خیلی فرق میکنه بیشتر شبیه دختراس چند روز پیش از روی اپن افتاد تمام صورتش و دهنش خونی شد الهی بمیرم مامان که هرچی اتفاق بده برای تو میوفته خیلللللللللللللللللللللللللللللللللللللی دوستت دارم

نی نی های مامان هنوز نتونسیتم خونمونو عوض کنیم بابایی خسته شد از بس دنبال یه خونه خوب مثل خونه خودمون البته بزرگتر گشت ولی پیدا نکرد فعلا" موکول شد به بعد دعا کنید یه خونه بزرگتر بخریم ماشینمونو عوض کردیم خدایا متشکرم که همیشه حضورت توی زندگیم پررنگه و همیشه هوای منو داشتی خداییییییییییییییییییییییییییییا خیلی خیلی دوست دارم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:44 | پنجشنبه 30 خرداد 1392 توسط مریم

سلام عزیزای دل مامان خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم پسرکم رادمهر این اولین مسافرت تو جیگر مامانه و دومین مسافرت قند پسر رادمان و ناز نازی مامان روژی امسال رو که با خبر خوبی شروع نکردیم بخاطر ضرر بابا تو کارش معلوم نبود که امسال میریم مسافرت یا نه بابایی دقیقا" بعد از سال تحویل تصمیمشو قطعی کرد مامان بزرگ و خاله مسی و خاله پری (خاله مامان) قرار بود برن گرگان که وقتی بابایی تصمیمش قطعی شد با همگی اونا هماهنگ کردیم و ساعت 3 صبح روز 5شنبه اولین روز فروردین راهی شدیم خداروشکر برای اولین بار تو این یکسال و سه ماه تو ماشین اذیت نکردید مخصوصا" تو رادمهر پسر گلم تو ماشین مامان بزرگینا تا نزدیک به شهر گرگان خواب بودید رادمان پسر گلم تو بغل خاله پری بودی و روژی دخترکم بغل مامانی وقتی رسیدیم گرگان رفیتم خونه عمه مامانی استقبال گرمی از ما کردن عمه مامانی یه حیاط بزرگ هزار متری داره شما تا تونستید تو حیاط بازی کردید خداروشکر هوا هم با ما یاری کرد و یه هوای بهاری عالی بود خیلی بشما و من و بابایی خوش گذشت یه آب و هوایی عوض کردیم شما هم خیلی بازی و هم خیلی پیاده روی تو اون حیاط به اون بزرگی داشتید من و بابایی و شما عزیزای دل مامان جاهای دیدنی شهر و جنگل نرفتیم همش خونه بودیم ولی خاله مسی و خاله پری و دایی حسابی همه جا رو گشتن ولی بیچاره خاله مسی و عمه علی تو بندر ترکمن تصادف کردن و یکطرف از ماشینشون بدجوری صدمه دید خداروشکر به خودشون چیزی نشد ولی با این اوصاف فکر کنم به همگی خوش گذشت 6 روز اونجا بودیم و بعد از 6 روز برگشتیم تهران خداروشکر بدون هیچ مشکلی رسیدیم آفرین به شما گلهای مامان که اصلا" نه تو راه و نه تو مسافرت اذیت نکردید تنها اذیتتون این بود که همش دوست داشتید تو حیاط باشید اصلا" دوست نداشتید بیاید تو خونه ولی میاوردیمتون داخل گریه میکردید یه چیز جالب از چمنهای تو حیاط میترسیدید وقتی یکم پاتون روی چمن میرفت جیغ میزدید همه از اینکار شما خندشون میگرفت الهی مامان قربونتون بره خدا به فریاد من برسه که این چند روز بعد از مسافرت میخوام با شما چیکار کنم چون تو این 6 روز حسابی به فضای آزاد و حیاط عادت کردید

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:15 | سه شنبه 27 فروردين 1392 توسط مریم

سلام گلهای مامان بلبلهای مامان الهی مامان فدای اون راه رفتنهاتون بشه خیلی خیلی دوستتون دارمبغل مامانی امسال میخواست براتون تقویم درست کنه ولی بعلت ذیقه وقت نشد ایشالا سال آیندهنیشخند

امروز مثلا" بابا قرار بود سرکار نره ولی از صبح زود رفت و ساعت 20 دقیقه به 2 اومد من خیلی ناراحت شدم چون هم کار داشتم هم شما خیلی اذیت کردیدقهر

 بالاخره امسال با تمام سختیهاش گذشت بیچاره بابایی آخرین روزهای سال نزدیک به 10 میلیون تومان ضرر کرده خدا کسانیکه مسبب چنین ضرری شدن رو لعنت کنه بابایی وقتی اومد خونه اولش هیچ چیزی نگفت منم که از دست بیچاره ناراحت بودم باهاش تا تحویل سال قهر کردم ولی وقتی بعد از تحویل سال فهمیدم که چه اتفاقی براش اوفتاده خیلی ناراحت شدمگریهنگران

خلاصه من و بابایی سال رو با دل خوش شروع نکردیم ولی در زمان سال تحویل با تمام وجود برای سلامتی شما نی نی های گلم و بابایی و سال پر برکت برای بابایی دعا کردم

 بعدازظهر بعد از سال تحویل رفتیم خونه مامان بزرگ زهرا بابایی بالاخره تصمیم گرفت بریم مسافرت شام هم اونجا بودم مامان بزرگ به شما نفری 30 هزار تومن و به مامانی 50 هزار تومن داد دستش درد نکنه راستی مامان بزرگ گلی هم عیدی شما و مامان رو روز چهارشنبه سوری داد چون قراره بره مسافرت عیدی شما رو زودتر داد نفری یه بلوز برای همگی و برای پسرا شلوار لی پیشبندی و برای روژی یه دامن به مامانی هم 50 هزار تومن داد دستش درد نکنهلبخند

خدایا پروردگارم از محبت بیکرانت متشکرم خدایا با تمام وجود آرزو میکنم امسال سالی پر از سلامتی ،روزی، برکت، موفقیت برای من و خانواده 5 نفری من باشه خدایا از چشم بد خودمو ، همسرم و سه قلوهای عزیزمونو به عظمت و بزرگیت خودت میسپارم ازت میخوام امسال بر خلاف پارسال سالی پر از دلخوشی و موفقیت و سلامتی برامون رقم بزنی مثل همیششششششششششششششششششششششششششششه میگم خیلی دوستت دارم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:51 | جمعه 23 فروردين 1392 توسط مریم

سلام نی نی های گلم الهی مامان دورتون بگرده قلبانقدر مامانی درگیر شماست که فقط نداره بیاد تو وبلاگ براتون از شیرین کاریهایی که میکنید بنوسیهماچ

سال 91 هم با تمام بدیها ، خوبیها و سختیها گذشت امسال برای مامان از همه سالهای زندگیش زودتر گذشت یه سال سخت و پر تلاش برای مامان و بابا بود امسال آخقرار بود خونمونو عوض کنیم یه خونه بزرگتر و نزدیک به مامان بزرگ بخریم که دیگه مامان بزرگ براش سخت نباشه میاد خونمون ولی یه سری اتفاقات افتاد که مانع از این شد که ما خونمونو عوض کنیم ایشالا اگر قیمت خونه بالا نره سال 92 به امید خدا

بابایی امروز زودتر اومد خونه که به مامانی تو کارای خونه کمک کنه و قراره فردا هم نره سرکار تا ببینیم چی میشه

امشب میخوام بریم خونه مامان بزرگ گلی هنوز هوا تاریک نشده صدای تق و توق از خیابون میاد نمی دونم چرا انقدر عصبی هستم عصبانیتقربیا" همه کارها رو کردم امسال بر خلاف پارسال رفتم سبزه و یه هفت سین قشنگ خریدم

وای وای از دست تو رادمان مامان بابا هم رفت سه ماهی گلی براتون خرید وقتی بابا اومد و ماهی ها رو تو تنگ انداخت تو شروع کردی به گریه کردن تنگ ماهی رو میخواستی که دستتو بکنی توش و باهاشون بازی کنی  



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:41 | جمعه 23 فروردين 1392 توسط مریم

سلامی نی نی های ناز نازی من الهی مامان قربتون بره که با تمام اذیت کردنهای مداوم مامان هر روز بیشتر  از روز قبل دوستتون داره

رادمان رادمان ای پسر گلم امان از دست تو مامان قرار نبود امسال خونه تکونی کنه 

یکی و دو روز بود که لای پات و پشت کمرت بسمت باسن بدجوری قرمز شده پوستش کنده شده بود وحشتناک سوخته بودی بردمت دکتر بهت 4 تا کرم داد که هر 2 ساعت برات بزنم و گفت یکی دو روزی پوشاک نکنمت 

همون روزی که از دکترآوردمت از ظهر پوشاک نکردمت هر 2 ساعت پماداتو میزدم البته همه جا رو آبیاری کردی ساعت 7 بعدازظهر بود دیدم ازت صدایی نمیاد فکر کردم داری تو اتاق خواب بازی میکنی مامانی داشت تلویزیون نگاه میکرد بعد از 10 دقیقه اومدی بالا سر مامان دیدم بالا سر مامان یکم خرابکاری کردی بردم بشورمت واااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییی یه صحنه ایی دیدم چشمتون روز بد نبینه یه لحظه شوک شدم قرمز شدم تو تمام خونه رو از آشپزخونه گرفته تا خواب و پذیرایی همه جا رو کثیف کرده بودی همون لحظه سریع شستمت فرشها رو برگردوندم زود زنگ زدم قالیشویی خدا خیرشون بده نیم ساعته اومدن بردن بعد زنگ زدم بابا اومد یه چند روزی رفتیم خونه مامان بزرگ گلی منم تو اون چند روز با خذیجه خانم که میاد کمک مامان خونه تکونی کردیم بقول مامان بزرگ تو که نمی خواستی امسال خونه تکونی کنی از همه زودتر خونه تکونی کردی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:57 | دوشنبه 7 اسفند 1391 توسط مریم

سلام نی نی های ناز نازی من تولدتون مبارک ایشالا 120 سال زنده باشید مامان خیلی خیلی دوستتون داره

عزیزای مامان تولد شما روز 21 آذر بود ولی بخاطر اینکه با ایام محرم تداخل پیدا کرده بود با بابایی تصمیم گرفتیم بعد از ماه صفر براتون تولد بگیریم

وقتی ایام ماه صفر تمام شد کار مامان هم برای تدارکات تولد شما شروع شد اول برنامه ریزی برای تاریخ تولد که روز جمعه 13 بهمن 1391 تعیین شد بعد رزرو سالن، سفارش کیک، میوه ، تزئینات تولد، گیفت و چاپ کارت تولد و تشکر

عزیزای دل مامان رفتیم همون سالن عروسی مامان و بابا تو خیابان فرشته قسمت سنتی رو رزرو کردی چون هم خیلی قشنگ بود هم یادآور بهترین روز زندگی مامان و بابا برای غذا هم کشک بادمنجان و کباب و الویه بود ژله و کارامل

روز جمعه شما صبح زود از خواب بیدار شدید مامان رفت آیشگاه نزدیک خونه و زودی برگشت بعد قرار شد بابا کیک، میوه و وسایل تزئینی رو همراه با مامان بزرگ و عمه اعظم و عمه الهه ببره سالن مامان و شما با دایی امیر حسین و مامان بزرگ و خاله ساعت 1:30 راه افتادیم ساعت جشن تولد شما از ساعت 2 تا 5 بود وقتی وارد سالن شدیم یکی دو تا از مهمونها اومده بودن اول سریع تزئینات رو انجام دادیم نمی دونم رادمان گلم تو چرا حال نداشتی مریض شده بودی بی حال بودی همش نق میزدی و گریه میکردی تا آخر مهمونی با اینکه مامانی خیلی خیلی خسته شده بود و تو رادمانم اذیت میکردی روز خوبی بود خوش گذشت و از تمام مهمونهایی که تو مراسم تولد نی نی های من زحمت کشیدن و اومدم خیلی متشکرم

حالا بریم سراغ هدیه هایی که زحمت کشیدن و برای شما آوردن

مامان بزرگ گلی              300000 تومان

خاله مسی                    200000 تومان

مامان بزرگ زهرا               300000 تومان

عمه طاهره                     150000 تومان

عمه نسرین                    150000 تومان

عمه الهه                       100000 تومان

عمو مجید                      100000 تومان

خاله لاله (خاله مامان)        50000 تومان

خاله سکینه (خاله مامان)    30000 تومان

خاله پری (خاله مامان)        50000 تومان

زن دایی عالیه(زندایی مامان)                 50000 تومان

زن دایی هدیه(زندایی مامان)                 50000 تومان

زن دایی زهرا(زندایی مامان)                  50000 تومان

زینب(دختر دایی مامان)                       50000 تومان

فاطمه(دختر دایی مامان)                     30000 تومان

پریسا(دختر دایی مامان)                      30000 تومان

مادر شوهر خاله مسی                       50000 تومان

خواهر شوهر خاله مسی                    50000 تومان

جاری خاله مسی                              30000 تومان

مادرشوهر عمه الهه                          50000 تومان

مادر زن عمو مجید                             50000 تومان

خاله بابا                                         50000 تومان

مریم (دختر خاله بابا)                          50000 تومان



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:41 | دوشنبه 7 اسفند 1391 توسط مریم

سلام نی نی های گلم الهی مامان فداتون بشه که انقدر ضعیف هستید

هر هفته یکی از شما تو بغل مامان بسمت مطب دکتر، انقدر دکتر رفتیم دیگه از منشی وقت نمی گیریم همین جوری میریم انقدر دکتر بهتون آنتی بیوتیک داده که دیگه روی بدنتون زیاد تاثیر نداره مخصوصا" تو رادمهرم نمی دونم دیگه چیکار کنم بخدا خودم هم خسته شدم

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی واییییییییییییییییییییییییییییییی از غذا نخوردناتون حسابی لج منو درمیارید فقط یکم سوپ میکس شده میخورید، تو روژی مامان از داداشا یکم بهتری خدایا به فریادم برس نی نی های من دیگه یکسال و سه ماهشون شده یه کاری کن زود به غذا خوردن بیوفتن

وایییییییییییییییییییییییییییییی از اذیت کردناتون که هر وقت میخواد دندون دربیاد یا تو نق و نوق بسر میبرید یا همدیگرو انقدر گاز میگیرید که نگو

واییییییییییییییییییییییییییییی از اینکه هر کدوم از شما یه اسباب بازی برای بازی برمی داره اون یکی یا گریه میکنه اونو میخواد یا اینکه بزور میگیره اون یکی گریه میکنه

واییییییییییییییییییییییییییی همه چیزمو شکستید انقدر در کابینت ها رو باز و بسته کردید که تمام کابینت آشپزخونه رو با چسب و کیسه فریزر بستم امان از فریزر یخچال که انقدر باز و بسته کردید که بزودی اونم خراب میشه

واییییییییییییییییییییییییی از بی خوابی های شبانه هر 2 ساعت یکیتون بیدار میشه و گریه میکنه وقتی بیدار میشه مجبورم بزام رو پام 5 تا 10 دقیقه تکون بدم تا بخوابید وقتی که مریضید که تا صبح گرفتاریم دیگه فکر کنم دارم آرتروز زانو میگیرم چون شدیدا" زانوی سمت راستم و کمرم درد میکنه

خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییا الهیییییییییییییییییییییییییییییییییی اول سلامتی برای خودم و همسرم و نی نی هام بعد صبر صبر صببببر صبببببببببببببببببببببببببر صببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببر صبببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببر به من بده

خدایا مثل همیشه میگم دوست دارم و خودمو و خانواده 5 نفریمو به عظمت و بزرگی تو مسیپارم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:38 | دوشنبه 7 اسفند 1391 توسط مریم

سلام نی نی های قشنگم الهی مامان فدای کارهایی که میکنید بشه اگر بدونید مامان برای هر حرکت جدیدی که انجام میدید ضعف میکنهنیشخندبغلقلب

ماه محرم هم فرا رسید خیلی وقته فرصت نکنم تا بیام تو وبلاگ براتون بنویسیم انقدر روزهای پر استرس داشتم مامانی، همش درگیر مریضی های شما بودمقهر پارسال این موقع تو دل مامان بودید و مامان روز شماری میکرد تا شما سلامت باشید و سالم بدنیا بیاید چقدر زمان زود گذشت ایشالا اگر وقت بشه میخوام برم براتون لباس سقایی بخرم و سقاتون بکنم حتی برای تو دخمل مامان ایشالا از این موقع به بعد روزهای شاد و بدون بیمارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی و بدون استرس داشته باشیم مامان ایشالا به امید خدالبخند

حالا بریم سراغ نی نی های مامان الان دیگه رادمان پسر گل مامان چهاردست و پا بسرعت باد میره و دستشو میگیره به دیوار یا به سانفار یواش یواش راه میره چهارتا دندون داره دست میزنه میخنده و واییییییییییییییییییییی از گریه هاش اگر شروع بشه حالا حالا بند نمیاد همش دنبال مامان میاد تو آشپزخونه یا اینکه منتظر مامان بشینه و از مامان بالا بره شب ها هم برای خوابیدنش 2 ساعت طول میکشه تا بتونیم بخوابونیمش معمولا" ساعت 2 نیمه شب بزور میخوابه الهی قربونت برم مامانماچقلببغل

رادمهر پسر عسل مامان دیگه چهاردست و پا میره جدیدا" دستشو میگیره به مبل یا سانفار و میخواد بلند بشه ولی نمی تونه و در تلاشه چهارتا دندون داره و همش مامانو اذیت میکنه بیشتر اوقات مریضه حالت سرماخوردگی داره و بالا میاره بعضی اوقات مامانو انقدر بخاطر اینکه شیر نمی خوره و بالا میاره اذیت میکنه که مامان میشینه یه گریه مفصل میکنه ولی با تمام این احوال یک لبخند یا یه شرین کاری میکنه و تمام موارد بالا رو مامان فراموش میکنه الهی قربونت برم مامانماچقلببغل

روژان یکی یه دونه مامان دیگه چهاردست و پا میره جدیدا" دستشو میگیره به مبل یا سانفار و میخواد بلند بشه ولی نمی تونه و در تلاشه دوتا دندون داره خیلی کارای بامزه میکنه تو دلبرتر از پسرا شده اذیتش از قبل کمتر شده سرسری میکنه ، دست میزنه و دوست داره با آهنگ برقصه، بای بای میکنه و عاشق آیفون تصویری خونه خودمون و مامان بزرگش شده  وقتی میریم مهمونی دوست داره همش پای آیفون تصویری باشه با انگشت به آیفون اشاره میکنه که ببریمش دم آیفون الهی قربونت برم مامانماچقلببغل

و اما هر سه عاشق بیرون رفتن هر کی بیاد خونه تا در باز و بسته بشه یا بخواد بره رادمان شروع به گریه کردن میکنه و بقیه بدو بدو میان دم در و میخوان بزور برن بیرون و وقتی میخوام بریم بیرون انقدر ذوق زده میشن که تو راه پله انقدر سرو صدا میکنید که نگو چند روز پیش هم تولد دختر عمه نسیم بود همه اومدن بودن با تعجب اولین مهمونی بود که بهتون خوش گذشت و شیطونی کردید و اذیت نکردید دوباره شده بودید نقل مجلس راستی آرشین کوچولو هم اومده بود ماشالا خیلی پسر مودب، بامزه، دوست داشتنی و ساکتیه از دیدن شما ذوق کرده بود و دوست داشت با شما بازی کنه ایشالا شما هم زود قد آرشین کوچولو بشید



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:17 | شنبه 27 آبان 1391 توسط مریم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ