سه قلوهای من

خاطرات حاملگی من

واکسن 18 ماهگی و فرارسیدن ماه مبارک رمضان

سلام نی نی های من عزیزای دل مامان با تمام اذیتهای مداومی که دارید خیلی دوستتون دارم ماه مبارک رمضان با تمام مبارکیش فرا رسید یه احساس غریبی دارم چون نمی تونم روزه بگیرم خیلی خیلی ناراحتم الان دقیقا" 3 سال میشه نتونستم روزه هامو بگیرم وقتی زمان افطار میشه یه احساس خاصی پیدا میکنم دلم میشکنه که من روزه دار نیستم خدایا توفیق بده که بتونم سال آینده روزه داری کنم بالاخره موفق شدیم بریم واکسن 18 ماهگیتونو بزنیم روز سه شنبه رفتیم مرکز بهداشت نزدیک خونه مامان بزرگ با مامان بزرگ و عمه رفتیم وقتی وارد شدیم خیلی شلوغ بود وقتی نوبت ما شد نمی دونم چرا انقدر مامانی استرس داشت وقتی به نوبت بهتون واکسن زدن شما گریه میکردید انگار قلب مامانی رو داشتن خنجر...
30 تير 1392

سومین مسافرت

سلام نی نی های عزیزم دوستتون دارم از همه دنیا بیشتر و از خدای مهربون کمتر نی نی های گلم بازم موقع واکسنتون رسید و طبق معمول شما مریض شدید قرار بود بریم واکسن 18 ماهگیتونو بزنیم ولی دوباره سرماخورده بودید و گلو درد داشتید دوباره آنتی بیوتیک خدایا دیگه حالم از هرچی دکتر و دارو هست بهم میخوره انقدر که من شما رو می برم دکتر خود دکتر هم تعجب میکنه نمی دونم چرا بدنتون انقدر ضعیفه و مقاوم نمیشه قرار بود دوهفته پیش بریم مسافرت ولی عمه نسرین گفت میخواد عمه مجید رو پاگشا کنه که نرفتیم و هفته پیش رفتیم ولی نمی دونم چرا اونا زمانی که ما نبودیم دعوت کردن؟؟؟؟؟ در هر صورت ما روز چهارشنبه با مامان بزرگ و دایی راه افتادیم اول قرار بود بریم شمال...
16 تير 1392

دلبریهای نی نی های من

سلام نی نی های گلم به اندازه دنیا دوستتون دارم حتی زمانیکه کنارم هم هستید براتون دلتنگم خیلی وقته فرصت نکردم بیام براتون بنویسم مامان خیلی درگیر کارهای شماست تو این مدت اتفاقات رومزه بود فقط تنها اتفاق عروسی عمو مجید بود که خوش گذشت مامانی از ظهر شما رو گذاشت خونه مامان بزرگ و رفت دنبال کاراش ولی هر 1 ساعت از احوالتون تلفنی باخبر میشد شما نی نی های گل مامان هم ساعت 30/7 شب اومدید سالن خیلی براتون دلتنگ بودم وقتی وارد سالن شدید از خوشحالی پر درآوردم بدون شما زندگی برام مفهومی نداره الهی مامان فدای شرینکاریهاتون بشه جدیدا" شیرنکاریهاتون زیاد شده البته با اذیتهای مداوم ولی مامانی عاشقانه دوستتون داره اول بریم سراغ دخملی مامان روژان عسل ...
30 خرداد 1392

دومین مسافرت

سلام عزیزای دل مامان خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم پسرکم رادمهر این اولین مسافرت تو جیگر مامانه و دومین مسافرت قند پسر رادمان و ناز نازی مامان روژی امسال رو که با خبر خوبی شروع نکردیم بخاطر ضرر بابا تو کارش معلوم نبود که امسال میریم مسافرت یا نه بابایی دقیقا" بعد از سال تحویل تصمیمشو قطعی کرد مامان بزرگ و خاله مسی و خاله پری (خاله مامان) قرار بود برن گرگان که وقتی بابایی تصمیمش قطعی شد با همگی اونا هماهنگ کردیم و ساعت 3 صبح روز 5شنبه اولین روز فروردین راهی شدیم خداروشکر برای اولین بار تو این یکسال و سه ماه تو ماشین اذیت نکردید مخصوصا" تو رادمهر پسر گلم تو ماشین مامان بزرگینا تا نزدیک به شهر گرگان خواب بودید رادمان پسر گلم تو بغل خاله پری بودی...
27 فروردين 1392

نوروز 1392

سلام گلهای مامان بلبلهای مامان الهی مامان فدای اون راه رفتنهاتون بشه خیلی خیلی دوستتون دارم مامانی امسال میخواست براتون تقویم درست کنه ولی بعلت ذیقه وقت نشد ایشالا سال آینده امروز مثلا" بابا قرار بود سرکار نره ولی از صبح زود رفت و ساعت 20 دقیقه به 2 اومد من خیلی ناراحت شدم چون هم کار داشتم هم شما خیلی اذیت کردید  بالاخره امسال با تمام سختیهاش گذشت بیچاره بابایی آخرین روزهای سال نزدیک به 10 میلیون تومان ضرر کرده خدا کسانیکه مسبب چنین ضرری شدن رو لعنت کنه بابایی وقتی اومد خونه اولش هیچ چیزی نگفت منم که از دست بیچاره ناراحت بودم باهاش تا تحویل سال قهر کردم ولی وقتی بعد از تحویل سال فهمیدم که چه اتفاقی براش اوفتاده خیلی ناراحت شدم ...
23 فروردين 1392

چهارشنبه سوری

سلام نی نی های گلم الهی مامان دورتون بگرده انقدر مامانی درگیر شماست که فقط نداره بیاد تو وبلاگ براتون از شیرین کاریهایی که میکنید بنوسیه سال 91 هم با تمام بدیها ، خوبیها و سختیها گذشت امسال برای مامان از همه سالهای زندگیش زودتر گذشت یه سال سخت و پر تلاش برای مامان و بابا بود امسال قرار بود خونمونو عوض کنیم یه خونه بزرگتر و نزدیک به مامان بزرگ بخریم که دیگه مامان بزرگ براش سخت نباشه میاد خونمون ولی یه سری اتفاقات افتاد که مانع از این شد که ما خونمونو عوض کنیم ایشالا اگر قیمت خونه بالا نره سال 92 به امید خدا بابایی امروز زودتر اومد خونه که به مامانی تو کارای خونه کمک کنه و قراره فردا هم نره سرکار تا ببینیم چی میشه امشب میخوام بریم خون...
23 فروردين 1392

خرابکاری رادمان

سلامی نی نی های ناز نازی من الهی مامان قربتون بره که با تمام اذیت کردنهای مداوم مامان هر روز بیشتر  از روز قبل دوستتون داره رادمان رادمان ای پسر گلم امان از دست تو مامان قرار نبود امسال خونه تکونی کنه  یکی و دو روز بود که لای پات و پشت کمرت بسمت باسن بدجوری قرمز شده پوستش کنده شده بود وحشتناک سوخته بودی بردمت دکتر بهت 4 تا کرم داد که هر 2 ساعت برات بزنم و گفت یکی دو روزی پوشاک نکنمت  همون روزی که از دکترآوردمت از ظهر پوشاک نکردمت هر 2 ساعت پماداتو میزدم البته همه جا رو آبیاری کردی ساعت 7 بعدازظهر بود دیدم ازت صدایی نمیاد فکر کردم داری تو اتاق خواب بازی میکنی مامانی داشت تلویزیون نگاه میکرد&n...
7 اسفند 1391

تولد زنبوری نی نی های من

سلام نی نی های ناز نازی من تولدتون مبارک ایشالا 120 سال زنده باشید مامان خیلی خیلی دوستتون داره عزیزای مامان تولد شما روز 21 آذر بود ولی بخاطر اینکه با ایام محرم تداخل پیدا کرده بود با بابایی تصمیم گرفتیم بعد از ماه صفر براتون تولد بگیریم وقتی ایام ماه صفر تمام شد کار مامان هم برای تدارکات تولد شما شروع شد اول برنامه ریزی برای تاریخ تولد که روز جمعه 13 بهمن 1391 تعیین شد بعد رزرو سالن، سفارش کیک، میوه ، تزئینات تولد، گیفت و چاپ کارت تولد و تشکر عزیزای دل مامان رفتیم همون سالن عروسی مامان و بابا تو خیابان فرشته قسمت سنتی رو رزرو کردی چون هم خیلی قشنگ بود هم یادآور بهترین روز زندگی مامان و بابا برای غذا هم کشک بادمنجان و کباب و الویه بود...
7 اسفند 1391

دلنگرانیهای مامان تمومی نداره

سلام نی نی های گلم الهی مامان فداتون بشه که انقدر ضعیف هستید هر هفته یکی از شما تو بغل مامان بسمت مطب دکتر، انقدر دکتر رفتیم دیگه از منشی وقت نمی گیریم همین جوری میریم انقدر دکتر بهتون آنتی بیوتیک داده که دیگه روی بدنتون زیاد تاثیر نداره مخصوصا" تو رادمهرم نمی دونم دیگه چیکار کنم بخدا خودم هم خسته شدم واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی واییییییییییییییییییییییییییییییی از غذا نخوردناتون حسابی لج منو درمیارید فقط یکم سوپ میکس شده میخورید، تو روژی مامان از داداشا یکم بهتری خدایا به فریادم برس نی نی های من دیگه یکسال و سه ماهشون شده یه کاری کن زود به غذا خوردن بیوفتن وایییییییییییییییییییییییییییییی از اذیت کردناتون که هر وقت میخواد ...
7 اسفند 1391

فرارسیدن ماه محرم

سلام نی نی های قشنگم الهی مامان فدای کارهایی که میکنید بشه اگر بدونید مامان برای هر حرکت جدیدی که انجام میدید ضعف میکنه ماه محرم هم فرا رسید خیلی وقته فرصت نکنم تا بیام تو وبلاگ براتون بنویسیم انقدر روزهای پر استرس داشتم مامانی، همش درگیر مریضی های شما بودم پارسال این موقع تو دل مامان بودید و مامان روز شماری میکرد تا شما سلامت باشید و سالم بدنیا بیاید چقدر زمان زود گذشت ایشالا اگر وقت بشه میخوام برم براتون لباس سقایی بخرم و سقاتون بکنم حتی برای تو دخمل مامان ایشالا از این موقع به بعد روزهای شاد و بدون بیمارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی و بدون استرس داشته باشیم مامان ایشالا به امید خدا حالا بری...
27 آبان 1391